از میونه تموم شب ها
شب یلدا واسم عزیزه
وقتی که سراسر شب
گوله گوله برف میریزه
از میونه همه روزا
روز پاییزی عزیزه
وقتی که با وزش باد
از درختا طلا میریزه
از میونه سبزی دشت
چشمای تو واسم عزیزه
وقتی تو غربت شب
چیکه چیکه اشک میریزه ...
از میونه تموم شب ها
شب یلدا واسم عزیزه
وقتی که سراسر شب
گوله گوله برف میریزه
از میونه همه روزا
روز پاییزی عزیزه
وقتی که با وزش باد
از درختا طلا میریزه
از میونه سبزی دشت
چشمای تو واسم عزیزه
وقتی تو غربت شب
چیکه چیکه اشک میریزه ...
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 14:42  توسط عرفان
|

بسوده ترين كلام است
دوست داشتن.
آزار ناتوان را دوست مي دارد
پشيز را و
قدرت و پيروزي را.
كه بر زبان ماست
كجا آموخته ايم؟
مي گريست
احمد شاملو
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 0:0  توسط احسان
|

لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 13:27  توسط عرفان
|
هنگامی که جسم نیز
روحت را یارا نیست
تا آن را بر دوش کشد.
هنگامی که چشمهایت
تحمل نور را
از دریچه ظلمانی خویش ندارد.
هنگامی که دستی نیست
تا بار سنگین دستهایت را
بر عهده گیرد.
هنگامی که پایی نیست
تا با قدم هایش
تو را در مسیری جان فرسا همراه باشد.
هنگامی که گوشی نیست
تا شنوای تمام
دلتنگی و دردهایت باشد.
آن هنگام است که باید
روحت را به پرواز درآوری
چشمهایت را به سویش خیره کنی
دستهایت را به درگاهش دراز کنی
دوان دوان به راهش رهسپار شوی
و گوش جان به کلامش دهی...
روحت را پذیراست
روشنی بخش دیدگان است
گرمی بخش دستهایت است
فرشی سبز منتظر قدوم توست
وصدایی آشنا گوشت را نوازش می دهد...
آن هنگام است
که عاشق شده ای
معشوقت را عشق بورز...
آن هنگام است
که فرشتگان با تو در سخن اند
"میلادت خجسته"
آری
دوباره آفریده شده ای...

لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 14:24  توسط عرفان
|
بالاخره راه افتادیم ! اینکه چقدر منو بخاطره تیپم مسخره کردن بماند انگار هر کی امروزی بگرده دیگه دل نداره !!! ولی دلم محکم بود که همه این حرفا پیش مقصدم هیچه!
عجب دنیاییه !
اول رفتیم زیارت حضرت معصومه راستش زیاد دلم آروم نگرفت دلم خوش بود به پسر فاطمه...
داشتم فکر میکردم چطور میشه همه عقده های دلم باز شه ! دلم میخواست یه دل سیر گریه کنم ولی میدونستم به این راحتیا گریم در نمیاد!
تو اتوبوس داشتم به همینا فکر میکردم که دیدم دو تا از بچه ها پا شدن وایسادن دستشونو گذاشتن رو سینه شون راستش تعجب کردم جلومو نگاه کردم بی اختیار از جام پا شدم وایسادم!
ای خدا...قربون عظمتت ...
دو سه قطره آب ریخت رو دستم ! نه آب نبود عقده دلم باز شد بی اختیار گفتم یا فاطمه زهرا...
یا امام زمان راستش خیلی دوست دارم ولی همش به خاطر اینه که پسر فاطمه ای...
حسین را دوست میدارم چون پسر فاطمه است
علی را دوست میدارم چون همسر فاطمه است
محمد(ص) را دوست میدارم چون پدر فاطمه است
خدا را دوست میدارم چون فاطمه را آفرید
و فاطمه را دوست تر میدارم چون فاطمه است...
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 15:22  توسط عرفان
|
با تو تنها بودم
در دلم
صدایی آشنا
با من سخن گفت
صدایی مرا به میهمانی وجودت
فرا خواند
" ای انسان
عشق مرا نیز
مسحور خویش کرده
آری من همان کسی هستم
که وجود تو را
با روح خویش لطافت بخشید
آری
من عاشق نبودم
اما
تو را
برای عشق ورزیدن
آفریدم
روحم را به تو بخشیدم
تا عاشق باشی
و از هیچ نترسی
پس بخوان
بنام عشق
کلامم را
که زندگی بخش است
برایت
اگر عاشق باشی..."

لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 11:33  توسط عرفان
|
تنهایی دریست
دریست به باغ خاطراتم
خاطرات تلخ وشیرین
خاطرات من و تو
تنهایی دریست
دریست به زندان غرور من
غروری که فقط
در تنهایی خویش با تو گشاده میشود
تنهایی دریست
دریست به دورسوی بیکران چشمهایت
دورسویی سبز
به موج گیسوانت و سبزی چشمانت
تنهایی دریست
دریست به تنهایی من و تو
تنهایی که فقط تو و من
در آن گنجانده شود
تو و من ...

لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 13:32  توسط عرفان
|
گامي است براي آشنايي
آشنايي
راهي است براي دوست داشتن
دوست داشتن
سرآغازي است براي عشق
عشق
كليدي است براي اعتماد
اعتماد
شروعي است براي زندگي
و زندگي
آغازي است براي فرجام ما
...
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 20:17  توسط عرفان
|
شهروندی شهری است
شهری که قانونش بر مبنای عشق شایسته است
بایسته نیست آن را با پول سنجید
شهری که جز عشق بستن را
در آن نیاموزیم.
شهری به گستره دریا
به روشنی آفتاب
شهری سبز
به سبزی بیکران چشم هایت ...

لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 13:1  توسط عرفان
|