تبليغاتX
کویر
دوشنبه ششم اسفند 1386
 

از میونه تموم شب ها

شب یلدا واسم عزیزه

وقتی که سراسر شب

گوله گوله برف میریزه

از میونه همه روزا

روز پاییزی عزیزه

وقتی که با وزش باد

از درختا طلا میریزه

از میونه سبزی دشت

چشمای تو واسم عزیزه

وقتی تو غربت شب

چیکه چیکه اشک میریزه ...

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 14:42  توسط عرفان  | 

چهارشنبه دهم بهمن 1386
 
 

 

 
 
 
 
 
 
 

 

 
 
 
 

 

 
 


بسوده ترين كلام است
دوست داشتن.

رذل
آزار ناتوان را دوست مي دارد

لئيم
پشيز را و

بزدل
قدرت و پيروزي را.

آن نابسوده را
كه بر زبان ماست
كجا آموخته ايم؟

سلاخي
مي گريست

 

 

 
 

 

به قناري كوچكي
دل باخته بود.


احمد شاملو

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 0:0  توسط احسان  | 

شنبه بیست و دوم دی 1386
وقتي دلم تنگ مي شه
دلا مثه سنگ مي شه
دنيا چه بي رنگ مي شه

شايد يه ابر پاره
باشه برام يه چاره
دنياي ما چه خواره

ابر كوچولو نگام كن
ابر كوچولو صدام كن
ابر كوچولو با خدا آشنام كن

ابر كوچولو نگام كرد
ابر كوچولو صدام كرد
ابر كوچولو با خدا آشنام نكرد

ابر كوچولو بارون ببار 
ابر كوچولو گريه بيار
ابر كوچولو تنهام نذار

ابر كوچولو چه دوري!
آفتاب اومد چه نوري!
خدا كجاست تو كوري؟!

ابر كوچولو خدام كو؟
من كور شدم چشام كو؟
ابر كوچولو خدام كو؟

ابر كوچولو ستاره...
شب مي رسه دوباره
مي گن شبا سياهيو مياره

ماه مياد بيرون از پستي
ابر كوچولو تو دل من تو هستي
تنهام نذار تو مي گي عاشقم هستي

ابر كوچولو باد مياد
آفتاب رفت، ماه پشت سرش در مياد
ابر كوچولو مهرم كي از دلت در مياد

شب اومد و نورو برد
باد اومد و ابرو برد
دلم شكست،  چقدر ترد

ابر كوچولو كجايي؟
ابر كوچولو چقدر تو بي وفايي
پس نگو كه هميشه با مايي!

ابر كوچولو گفت به ما
دلم گرفت از اين جا
چقدر مسخره ست، دوست داشتن آدما...



لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 13:27  توسط عرفان  | 

شنبه دوازدهم آبان 1386
 

هنگامی که جسم نیز

روحت را یارا نیست

تا آن را بر دوش کشد.

هنگامی که چشمهایت

تحمل نور را

از دریچه ظلمانی خویش ندارد.

هنگامی که دستی نیست

تا بار سنگین دستهایت را

بر عهده گیرد.

هنگامی که پایی نیست

تا با قدم هایش

تو را در مسیری جان فرسا همراه باشد.

هنگامی که گوشی نیست

تا شنوای تمام

دلتنگی و دردهایت باشد.

آن هنگام است که باید

روحت را به پرواز درآوری

چشمهایت را به سویش خیره کنی

دستهایت را به درگاهش دراز کنی

دوان دوان به راهش رهسپار شوی

و گوش جان به کلامش دهی...

روحت را پذیراست

روشنی بخش دیدگان است

گرمی بخش دستهایت است

فرشی سبز منتظر قدوم توست

وصدایی آشنا گوشت را نوازش می دهد...

آن هنگام است

که عاشق شده ای

معشوقت را عشق بورز...

آن هنگام است

که فرشتگان با تو در سخن اند

"میلادت خجسته"

آری

دوباره آفریده شده ای...

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 14:24  توسط عرفان  | 

جمعه بیستم مهر 1386
یه مدتی بود خیلی دلم هوای یه زیارت درست و حسابی کرده بود یه دفعه از طرف دانشگاه یه برنامه قم و جمکران ردیف شد مثله اینکه اونقدرام فراموش شده نیستم قربونت برم امام زمان

بالاخره راه افتادیم ! اینکه چقدر منو بخاطره تیپم مسخره کردن بماند انگار هر کی امروزی بگرده دیگه دل نداره !!! ولی دلم  محکم بود که همه این حرفا پیش مقصدم هیچه!

عجب دنیاییه ! 

اول رفتیم زیارت حضرت معصومه راستش زیاد دلم آروم نگرفت دلم خوش بود به پسر فاطمه...

داشتم فکر میکردم چطور میشه همه عقده های دلم باز شه ! دلم میخواست یه دل سیر گریه کنم ولی میدونستم به این راحتیا گریم در نمیاد!

تو اتوبوس داشتم به همینا فکر میکردم که دیدم دو تا از بچه ها پا شدن وایسادن دستشونو گذاشتن رو سینه شون راستش تعجب کردم جلومو نگاه کردم بی اختیار از جام پا شدم وایسادم!

ای خدا...قربون عظمتت ...

دو سه قطره آب ریخت رو دستم ! نه آب نبود عقده دلم باز شد بی اختیار گفتم یا فاطمه زهرا...

یا امام زمان راستش خیلی دوست دارم ولی همش به خاطر اینه که پسر فاطمه ای...

حسین را دوست میدارم چون پسر فاطمه است

علی را دوست میدارم چون همسر فاطمه است

محمد(ص) را دوست میدارم چون پدر فاطمه است

خدا را دوست میدارم چون فاطمه را آفرید

و فاطمه را دوست تر میدارم چون فاطمه است... 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 15:22  توسط عرفان  | 

جمعه بیستم مهر 1386
وقتی در تنهایی خویش

با تو تنها بودم

در دلم

صدایی آشنا

با من سخن گفت

صدایی مرا به میهمانی وجودت

فرا خواند

" ای انسان

عشق مرا نیز

مسحور خویش کرده

آری من همان کسی هستم

که وجود تو را

با روح خویش لطافت بخشید

آری

من عاشق نبودم

اما

تو را

برای عشق ورزیدن

آفریدم

روحم را به تو بخشیدم

تا عاشق باشی

و از هیچ نترسی

پس بخوان

بنام عشق

کلامم را

که زندگی بخش است

برایت

اگر عاشق باشی..."

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 11:33  توسط عرفان  | 

یکشنبه سی و یکم تیر 1386
 

تنهایی دریست

دریست به باغ خاطراتم

خاطرات تلخ وشیرین

خاطرات من و تو

 

تنهایی دریست

دریست به زندان غرور من

غروری که فقط

در تنهایی خویش با تو گشاده میشود

 

تنهایی دریست

دریست به دورسوی بیکران چشمهایت

دورسویی سبز

به موج گیسوانت و سبزی چشمانت

 

تنهایی دریست

دریست به تنهایی من و تو

تنهایی که فقط تو و من

در آن گنجانده شود

 

تو و من ...

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 13:32  توسط عرفان  | 

جمعه بیست و نهم تیر 1386
سلام

گامي است براي آشنايي

آشنايي

راهي است براي دوست داشتن

دوست داشتن

سرآغازي است براي عشق

عشق

كليدي است براي اعتماد

اعتماد

شروعي است براي زندگي

و زندگي

آغازي است براي فرجام ما

...

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 20:17  توسط عرفان  | 

یکشنبه دهم تیر 1386
زندگی کردن

شهروندی شهری است

شهری که قانونش بر مبنای عشق شایسته است

بایسته نیست آن را با پول سنجید

شهری که جز عشق بستن را

در آن نیاموزیم.

شهری به گستره دریا

به روشنی آفتاب

شهری سبز

به سبزی بیکران چشم هایت ...

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 13:1  توسط عرفان  | 

شنبه نهم تیر 1386
فاطمه مادر حسین است‌‌،

 فاطمه همدم علی است،

 فاطمه یادگار خدیجه است برای محمد(ص)،

فاطمه فاطمه ی خداست

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 15:58  توسط عرفان  |